✍سال ها پیش،زمان حکومت شاه،«هویدا» آمد به استان سیستان و بلوچستان،دستور داد، دانش آموزان نخبه ای که شرایط مالی خوبی ندارند ،می توانند با هزینه دولت (بورسیه)ادامه تحصیل دهند،،فقط معدلشان بالای نوزده باشد،در تمام استان چهار نفر بودیم که این شرایط را داشتیم.
✅پس از شنیدن این خبر رفتیم استانداری و خود را به هویدا معرفی کردیم و مدارک تحصیلی خود را ارائه کردیم،سه نفر اهل سنت و یک نفر اهل تشیع بودیم.ایشان بعد از دیدن مدارک ما گفتند فورا پیگیر کارهای تان باشید و به رییس آموزش و پروش دستور داد هرچه زود تر ما را به دانشگاه فردوسی مشهد معرفی نماید.
✅ما خوشحال و شادمان،در پوست خود نمی گنجیدیم،چون واقعا توان ادامه تحصیل در یک شهر دیگر را نداشتیم.
فردا صبح،با مدارک تکمیلی رفتیم آموزش و پرورش استان تا مراحل اعزام را طی کنیم،
اما رییس آموزش و پرورش گفت ،متأسفانه شما نمی توانید بروید! پرسیدیم چرا؟گفت،این بورسیه لغو شده و سال آینده شاید اجرا شود،شما آدرستونو بدید، اگر خبری شد ،به شما اطلاع میدیم.
✅ما:ولی دیروز که جناب هویدا گفتند،،،،
حرفم راقطع کرد و گفت،:همان جناب هویدا دیشب که تشریف بردند پایتخت،به من گفتند اگر این نخبگانتان آمدند بگویید فعلا دست نگهدارند تا سال بعد.
✅انگار آب سردی روی مان ریختند.جواب پدر و مادر و فامیلی که به همه گفته بودیم ما «مهندس»شدیم، را چی بدهیم؟
✅آنقدر ناراحت بودیم که یادمان رفت از رییس خداحافظی کنیم،،داشتیم با ناراحتی و بد و بیراه گفتن به هویدا و شاه و همه مسئولین از ساختمان که نه از چهار دیواری آموزش و پرورش بیرون می آمدیم که یکی مارا صدا زد،،برگشتیم ،نمی شناختیمش،سلام کردیم و گفت:
شما همون دانش آموزان نخبه هستین؟
گفتیم :بله!
گفت : رییس آموزش و پرورش می خواد چهارتا از فامیلاشو که شرایط شما رو ندارن ،به دانشگاه مشهد معرفی کنه،،شما باید برید تهران و این مسئله رو به شخص هویدا بگید!
اینو گفت و رفت.
✅چهار نفری به هم نگاه کردیم و در این فکر بودیم که ،ما که پول نداریم تا تهران برویم،ضمن این که تا حالا تهران نرفتیم،چطور پیدا کنیم هویدا را؟
اما از طرفی از این که داشت آینده مون ازبین می رفت ناراحت بودیم،،وضع مان طوری نبود که به پدر و مادرمون بگیم پول بدید ما بریم تهران!
✅من دایی داشتم که قاچاق سیگار می کرد و وضعش خیلی خوب بود،،چهار نفری رفتیم خونه اش و جریان رو گفتیم. دایی ام به ما پنجاه تومان،(پنج تا صد ریالی) داد. آنقدر خوشحال شدیم که خدا می داند.
✅تازه آدرس یکی از مشتریانش را که برایش سیگار می فرستاد تهران به ما داد و گفت با تاکسی مستقیم برید منزل این بنده خدا .
سر از پا نمی شناختیم. همان روز عصر بلیط اتوبوس گرفتیم و حالا به چه بدبختی رسیدیم تهران بماند. لباس های کهنه مان گرد و خاکی شده بود و موها و سر و صورتمان همه خاکی،،بعد از شستشوی سر و صورتمان و تکاندن لباس هامان در سرویس بهداشتی ترمینال ،تاکسی گرفتیم و آدرس دوست دایی ام را دادم،اتفاقا منزلش نزدیک ترمینال بود.
✅راننده تاکسی انسان شریفی بود،ما محو ساختمان ها و خیابان ها و مناظر تهران شده بودیم که راننده تاکسی گفت این همون منزل مورد نظر شماست،بعد از تشکر و حساب کردن کرایه رفتیم درب منزل را زدیم و آقا پسری آمد و خودمان را معرفی کردیم ،و رفت داخل و بعد از چند دقیقه مرد جا افتاده و خوش چهره ای آمد و بعداز احوال پرسی مارا برد داخل ،و بهترین ولذیذ ترین «چای» عمرم را آنجا خوردم،چون من چای زیاد می خورم ولی سه روزی بود که چای نخورده بودم،از نگاه خانواده این بنده خدا می فهمیدیم که از دیدن لباس های محلی و کهنه و چهره های به هم ریخته مان بسیار متعجب بودن،،قرار شد استراحتی بکنیم و آخر وقت بریم دفتر نخست وزیری.
وقتی از خواب بیدار شدیم ،هوا کاملا تاریک شده بود،،سریع دوستان رو بیدار کردم و گفتم بلندشید شب شد،،مثل دیوانه ها دور خود می چرخیدیم و حرص می خوردیم.
دوست دایی ام که صدای ما را شنیده بود وارد اطاق شد وگفت خیلی خسته بودین،گفتیم ،چرا بیدارمان نکردین؟
✅گقت :دیدم حسابی خسته اید حیفم آمد ،مشکلی نیست فردا صبح اول وقت می ریم.
بنده خدا حسابی برای ما زحمت کشیدن،،به درخواست «علی» آقا،دوست دایی ام ،رفتیم دوشی هم گرفتیم و حسابی سرحال شدیم،شاید به خاطر راه زیادی که در اتوبوس بودیم بدنمان بو می داده،هرچی بود خیلی حال داد،،بعدم شام آورد و ما چون خیلی گرسنه بودیم امان ندادیم،،و سرسفره شام ،که با سفره های ما خیلی فرق داشت،جریان خود را برایشان تعریف کردم،چون برای اولین بار بود که می دیدیم سر سفره که یک یا چند غریبه نشستن ،خانواده میزبان هم می نشینند،ما اصلا رسم نداشتیم.
✅بعد از شام هم با ماشین ژیان علی آقا رفتیم چرخی در شهر زدیم و حسابی خوش گذشت،،و من همیشه به این فکر می کردم،اگر علی آقا نبود با این پول ما که فقط برای برگشت بود چکار می کردیم؟شاید دوستانم هم همین فکر را می کردند،،
برگشتیم منزل و بعداز چند ساعت صحبت از وضعیت مردم استان مان و فقر و محرومیت ها،خوابیدیم ،ومن دوستانم خیلی استرس داشتیم.
✅فردا صبح به اتفاق علی آقا رفتیم دفتر جناب هویدا،بدون فوت وقت رفتیم به دفتر ایشان و همه محو لباس ها و سر وضع ما که تازه بهتر شده بود ،بودند،ایشان تا ما وارد اطاقشان شدیم از پشت میزش بلند شد و با تک تک ما دست داد و روبوسی کرد،و ما را روی مبل های چرم مشکی کنار میزش نشاند و خودش هم کنار ما نشست،و گفت،خب بسلامتی رفتید ثبت نام کردید؟
✅من به نمایندگی از طرف دوستانم گفتم :
نخیر،قربان،رییس آموزش و پرورش استان می خواد چهار نفر از فامیلاشو جای ما بفرسته،،برای همین آمدیم خدمت شما!
چنان برافروخته شد که ماهم ترسیدیم،بلند شد،ما هم بلند شدیم،و گفت:
گوه خورده مردیکه دزد،غلط کرده بی نام.....
و به شخصی که اون جا نشسته بود، گفت:
فورا تلفن رییس آموزش و پرورش زاهدان را برایم بگیر!
آن مرد گرفت و گوشی را داد به جناب هویدا،فریاد می زد:
از امروز میری نیکشهر(یکی از شهرستان های واقعا محروم و دور افتاده استان)و به عنوان نامه بر خودتو معرفی می کنی،الان ابلاغت را می فرستم!
نمی دونم اون بابا چی گفت ،که هویدا گفت:
چرا می خواهی حق این جوانان رو ضایع کنی؟چرا نمی ذاری این ها فردا برای کشورشون کسی بشن؟اگر فامیل های تو امتیازات رو دارن می گفتی،ولی حق این جوونا را ضایع نمی کردی،فردا صبح نامه ی شروع به کارت در نیکشهر رو برایم تلگراف کن!
و گوشی را داد به همان مرد،و به ما گفت: می روید و وسایلتان را برمی دارید و می روید مشهد،معرفی نامه هم نمی خواد،خودم هماهنگ می کنم! فقط اسامی و نام پدر تونو به منشی من بدید!
و منشی را خواست و گفت: اسامی این ها رو بگیر و کمکشان کن!
از ایشان خداحافظی کردیم و ایشان تا دم درب اطاقشان همراهمان آمدند،ما همان جا احساس کردیم برای خودمان شخصیتی هستیم،رفتیم خدمت منشی ،و اسامی خود و پدرمان را دادیم و ایشون،پاکتی به ما داد.
ما فکرکردیم آدرس و یا معرفی نامه به دانشگاه مشهد است.
✅رفتیم منزل علی آقا و هرچه اصرار کرد شب بروید،گفتیم هرلحطه اش دیره و بابت همه زحمات خودش و خانواده ش ازش تشکر کردیم،و دعوت کردیم حتما تشریف بیارن استان ما تا جبران کنیم،ایشان ما را تا ترمینال هم رساند،وقتی رفت به دوستانم گفتم: نه ناهار می خوریم و نه شام،یکم نان خشک و پنیر می گیریم و می خوریم .چون پول بلیط کم میاریم،،بلیط خریدیم و منتظر حرکت اتوبوس بودیم که من پاکتی که منشی داده بود را درآوردم تا ببینم چه نوشته.
✅دیدم مبلغ چهارصد تومان(چهارتا هزارریالی)داخلش هست،که برای هر نفرمان صد تومانه،اون جا بود که فهمیدم چرا به منشی گفت :«کمکشان کنید»،
✅از خاطرات مهندس مصطفی(،،،)
پ،ن،۱
این که در اون روزگار چقدر به باسواد شدن مردم مخصوصا مردم محروم سیستان و بلوچستان،اهمیت می دادن،
این که به خاطر تخلف یک مدیر سریعا او را عزل کرد و حق مظلوم را از ظالم گرفت،
✅این که ،انسانیت و شرافت از راننده تاکسی گرفته تا علی آقایی که با وجودی که غریبه بودیم و ناآشنا به شهر نه کرایه بیشتر گرفت و نه بیخودی چرخاندمان درشهر،و با این که علی آقا هنوز دایی بنده را ندیده و فقط باهم کار تجاری می کردن ولی برایمان سنگ تمام گذاشت.
این ها همه بماند،این که چهار تا از محروم ترین منطقه کشور،با ظاهری متوسط و لباس محلی،بدون تشریفات و وقت قبلی گرفتن،با «نخست وزیر»کشور دیدار می کنن،رو هرگز نمی شود اسمی برایش گذاشت.
پ،ن۲
✅امروز این چهار دانشجو بورسیه ای که من افتخار آشنایی از نزدیک با دو نفرشان را دارم ،از بهترین و بزرگ ترین مهندسین «سازه»کشور هستند که خدمات بسیار زیادی به مردم استان مان کردند،و درحال حاضر دوران باز نشستگی خود را می گذرانند.
برچسب:
نویسنده: آریا قربانی